پرگار
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
هرروز دور ِخود ، دیوارمی کشمنقش ِحباب با ، پر گا رمی کشمشاعر که نیستم ، نقاش واژه امتا میرسم به واژهً تو/یارمی کشمباور نمی کنی ، من با قلم توراهی پاک می کنم ، تکرار می کشمگل واژه ات بده یک لحظه بو کنممنت تو را ز طبلهً عطار می کشممن هرچه می کشم ، بربو
نگاه
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
نگاه ساكت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نميداند كه من دريايي از دردم به ظاهر گرچه ميخندم ولي اندر سكوت تلخ ميميرم نظر یادت نره
بعد چند سال اومدم
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
بعد چند سال اومدم سلام خدمت دوستانم.نمدونم تاریخ اخرین مطلبمو نخوندم کی هست ولی اومدم یک سری بزنم بازم بنویسم نويسنده: تنها مورخ: جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ در ساعت: 15:5
تنهایی
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
تنهایی گاهی ادما خیلی دوست دارن و به اصطلاح میگن عاشقتن.بعد یک مدت سردن باهات.نه به دل بگیر نه ناراحت شو.اونا از اولمدعاشقت نبودن مخاستنت اما عاشق نه.الان که سردن رفتن تو فکر که ایا به نفعشون هست دوست
سرگردان
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
سرگردان یک چند روزه حس عجیبی بهم دست داده.شاید نوشتن مطالب شخصی خوب نیس اینجا.نمدونم؟یک سه ماهیه فکر مکنم کسی که دوسش داشتم از بچگیش.دوازده ساله کنارم بوده و دوست دارم تو گوشم مخونده دیگه از دستم خسته
عهد قدیمی
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
عهد قدیمی عشقم که دیگه نمیشه گفت یکجورایی.البته از نظر اون.اخه دیگه ارزشم رسیده به صفر.بهم گفت تو اینده نداری؟یعنی پول با بول میفهمید.تا حالا اولین بار اینجور چیزارو گفت بهم.انگار غریبم حتی اندازه غریب
شب
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
شب حس مکنم یک ماهه از رو اجبار با منه از رودروایسی مونده کنارم.مخاد بره نمتونه.من خوب میشناسمش.ته دلش نمخاد بره.اما ارزش موندنم ندارم براش.الان همه تو فکر خودشه حق داره.من هر روز عین بیمارای سرطانی وصع
سیلاب
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
سیلاب عشقین کی قرارینده وفا اولمایاجاغمش بولمم کی طببعت نیه قویموشبو قراری .شعر زیبای شهریارهاما این جمله خودمه هرگز به چیزی که مال خودت نیست دل مبند اینو بهش ده سال پیش گفتم و اینکه من خانه به دوش
پایان فصل یک
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 13:38
امروز وقت کردم یک مطلبایی از زندگی خودم بنویسم.اینجا دیگه یک جور دفتر خاطرات شده برای من.خوب نوشتم بد نوشتم...ولی میخام ادامه داستانمو بنویسم.از اونجا ادامه میدم بعد قهر اشتی غیره رضا برادرم گفت تو چرا خاستگاری نمیری.به زور با پدرم و مادرم منو